تبليغاتX
داستان كوتاه كاريز
dastane kootahe kaariz

مرده بدم زنده شدم

گریه بدم خنده شدم

تابه حال شده است زندگیتان به دوقسمت مشخص تقسیم شده باشد؟

بیم وامید.........

حالااگربین این دوحالت مدام درنوسان باشیدواحساس کنیدداریدکم می آوریدچه؟

شایدبازهم بهتراست زندگی ام را محدودکنم به خواندن ونوشتن به نظرشمااینطوربهترنیست؟؟؟؟

نوشته شده توسط parastoo azadi abad در ساعت 8:15 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتي آقاي همسايه عينكش را بر مي دارد ! ...

آقاي همسايه كه تازگي ها ماكسيماي مدل روز سوار مي شود چند روز است يكي از گران قيمت ترين سگهاي اسكاتلندي را توي مزايده ي اينترنتي خريده است و عينك آفتابي سايه – روشناي قبلي اش كه آدم را ياد فيلمهاي اوايل انقلاب مي انداخت حالا تبديل به شيك ترين و زيبا ترين عينك هاي آفتابي هنر پيشه هاي خفن هاليوود شده است . البته همه اين حرفها را وحيد سر تق به من گفته است چون وقتي آقاي همسايه از خانه بيرون مي رود ما توي صفهاي بلند خط واحد حتماً داريم – براي بموقع رسيدن به محل كارمان – دست و پاي چند نفر را له مي كنيم بعد با قيافه هاي آويزان مي ايستيم وسط اتوبوس و با هر دست انداز ، شل و وارفته مي افتيم روي سر و كله مسافرهاي نشسته ... – البته منظورم از ما همان محمدو علي و رضا و خودم هستيم ، كه جمعاُ مي شويم چهار نفر وقتي توي چاله سرويس با سر و صورت گريسي مي افتيم به جان ماشين يا وقتي عصرها با لباسهاي نيم دار مدل سال هفتاد مي نشينيم پاي صحبتهاي وحيد سر تق ، كه تا بحال توانسته با حرف و حديث زياد توي خانه بماند و با ما سر كار نيايد ....

آقاي همسايه وقتي آمده بوي توي كوچه امان يك چمدان انگليسي فكسني دست اش بوده و زني كه با لنگهاي دراز افتاده بوده كنار دست اش و وقتي مي خنديده رديف دندانهاي زرد و سياه مي خورده توي ذوق بعد ژيان مدل چهلش را پارك كرده بود توي كوچه و با اسپري قرمز روي ديوار آجري خانه اش بد خط و گنده نوشته بود: - لعنت به كسي كه به اين ماشين دست بزند ... وحيد سر تق هم حتماً مي خواسته پدر و مادرش لعنت بشنوند ، چون وقتي افتاده بودند به جانش و سياه و كبودش كرده بودند تا سر كار بيايد . نيامده بود اما روزي ده بار به ژيان آبي آقاي همسايه تيپا و ناخنك زده بود . آقاي همسايه كه چشمهايش به زور زير عينك سايه – روشنا پيدا مي شد با بيژامه آمده بود بيرون و براي وحيد خط و نشان كشده بود كه خشتك اش را پاره مي كند و دامن مي كند تن اش اگر يك بار ديگر دم خانه آنها پيدا شود وحيد هم حتماً جوابش را محكم داده بود كه حالا وقتي عصر ماجرا را براي ما تعريف مي كند ورم زير چشم اش كم و زياد مي شود و آخر سر كه مي گويد : حساب اين مرد تيكه مفنگي را ميگذارم كف دست اش . آخرهاي تابستان بود كه وحيد آمده بود بالاي پشت بام . گفته بود مي خواهد كنار من بخوابد كه ناگهان نصفه هاي شب آقاي همسايه شروع كرده بود به ريچار بافتن و اين كه تخم سگ پست تر است اگر حساب همه مان را نگذارد كف دستمان . حالا به گمانم پدر بود كه ايستاده بود بالاس سرمان و با دمپايي مي كوبيد روي سر و كله امان كه – مگر مرض داريد بچه هاي فضول ...

وحيد گفته بود : وقتي شما مي رويد سر كار مي نشينم روبروي خانه اش و هي زاغ سياهشان را چوب مي زنم آنقدر كه رد پايي از كار هايشان گير بياورم .حالا يك سال نشده كارگر و بنا آورده خانه اشان را درست كنند . آنوقت گفته بود : آقاي همسايه حتماً از اعضاي رده بالاي ساواك بوده كه هميشه باراني بلندي تن اش مي كرده و يقه ها را بالا مي كشيده و عينك را مي داده روي قوسي بيني اش ، حالا همه مان كم كم به صرافت افتاده ايم كه سر از ماجراي آقاي همسايه در بياوريم حتي محمد كه زياد سرش براي اين جور كارها درد نمي كند و تا حالا كه بيست و چهار سالش شده آنقدر آسه رفته و آسه برگشته كه حتي دخترهاي كوچه امان را نمي شناسد و متوجه رسيدگي سينه هايشان نشده است .

رضا كه پدرش رفته گر نيروي انتظامي است هي باد به غبغب مي اندازد كه چون پدرش توي اداره پليس كار مي كند تبعاً تجربيات او بيشتر از بقيه ما است و مي گويد : آقاي همسايه حتماً جاسوس زبده كشورهاي بيگانه است و سعي دارد چاه هاي مخفي نفت را نشان دشمنان بدهد و باعث انهدام منابع ملي گردد . پس حتماً اگر موراد او را به سازمان امنيت گزارش دهيم پنچ مدال افتخار روي سينه هايمان نصب خواهد شد . البته اين حرف را به اين دليل مي گويد كه وحيد ديده است كه تا بحال چند مرد بلند قد كراوات زده با سامسونت هاي شيك آمده اند خانه آقاي همسايه و با دست هاي خالي برگشته اند علي اما فكر مي كند آقاي همسايه بر خلاف ژيان مدل چهلش حتماً آدم معروفي است و حالا از دست خيل طرفدارهاي سمج فرار كرده است به جنوبي ترين منطقه شهر و روي ديوارش هزار تا لعنت  نوشته مثل : لعنت به كسي كه در اين محل آشغال بريزد … لعنت به كسي كه در اين محل بشاشد… لعنت به كسي كه زنگ در را بزند و فرار كند … او معتقد است همه اين حرفها حتما ايز گم كردن بوده است گرچه آقاي همسايه زياد هم در اين كار موفق نبوده چون يك روز علي وقتي آقاي همسايه مي خواسته كليد را بيندازد توي قفل و عينكش را برداشته بوده ، ديده بود كه چقدر چشمهاي آقاي همسايه شبيه عابد زاده هستند حتي چند فحش آب نكشيده به قرمزها داده بود تا شايد آقاي همسايه خون اش به جوش بيايد و خودش را لو بدهد . اما فقط توانسته بود كتك مفصلي از هم محلي ها بخورد كه چرا براي تيم محبوب اشان كري خوانده است .

آقاي همسايه حالا نرده اي به بلندي قد علي گذاشته روي لبه هاي ديوار و توي حياط خانه اش پاركينگي درست كرده تا وحيد سرتق ديگر نتواند به خاطر تيپا زدن به ماكسيماي مدل روزش جبغ ماشين را در بياورد و چند تا فحش مادر و خواهر از او بشنود . محمد هم كه تا ديروز سرش را آنقدر مي چسباند به زمين كه آدم هوس اش مي شد با سيلي محكم بخواباند پس كله تاس اش حالا دوربين شكاري عمويش را براي چند روي قرض كرده بود تا شايد بتواند آقاي همسايه را در حال معامله اشياء عتيقه يا هروئين خالص يا فروش اسناد و مدارك ملي دستگير كند . گرچه حالا با نصب دوربين روي پشت بام خانة ما مي فهميم كه از شانس گند ما آقاي همسايه و زنش كه حالا جوراب لارج پايش مي كند و ابروها  را با ده عمل جراحي پي در پي كشيده است بالا و خودش را قل دوم خانم لوپز معرفي مي كند حالا رفته اند مسافرت شرق آسيا و به اين زودي ها بر نمي گردند . وحيد سرتق كه هميشه تنش مي خارد براي اينجور كارها مي خواهد بپرد توي حياط آقاي همسايه و ته توي ماجرا را در بياورد . كه نوك تيز نرده فرو مي رود توي پايش و خون رد مي گيرد روي سيمان سفيد ديوار و همين موقع است كه آقاي همسايه در يك بازگشت غير منتظره سر و كله اش با ماكسيماي دودي مدل روزش پيدا مي شود. و  وحيد را زار و وارفته روي ديوار مي بيند بعد بر خلاف هميشه چيزي به روي خودش نمي آورد ، در را باز مي كند و داخل خانه مي شود ما هم تا بازگشت دوباره اش وحيد را مي آوريم پائين و لنگ لنگان مي بريمش بالاي پشت بام خانة ما . آن وقت تازه يادمان مي افتد كه دوربين پائين جا مانده است و تا آوردن  دوربين آقاي همسايه چمدان در دست سوار ماشين شده است و رفته است .

حالا وحيد در حالي كه پايش باند پيچي شده است هر روز مي نشيند روبروي خانه آقاي همسايه و عصر به ما گزارش مي دهد : آقاي همسايه از مسافرت برگشته ... آقاي همسايه با يك سگ برگشته ... آقاي همسايه ... اما هنوز بعد از چند روز نتوانسته كشف كند سر خانم همسايه چه آمده است كه بعد از بازگشت مرموزانه آقاي همسايه هنوز سر و كله اش پيدا نشده است . گرچه فرداي همان روز خانم همسايه با پاشنه بلند ترين كفش كرة زمين وارد كوچه شده بود و وحيد حدس زده بود كه حتما كفش مشهور ترين مدل لاس وگاس بوده است و خانم  همسايه در يك مزايده گران قيمت آن را با يكي از قطعه هاي دزديده شده تخت جمشيد تاخت زده است .

حالا با وجود سگ گنده آقاي همسايه كه به قد و اندازه يك خرس قطبي است ديگر نمي شود از چند كيلومتري خانه آقاي همسايه رد شد تا چه رسد به اينكه از نرده خانه اش آويزان شد توي حياطي كه حالا ديگر اصلا شبيه خانه هاي جنوب شهر نبود و عجيب آن كه آقاي همسايه با وجود داشتن آن همه پول كه رضا مي گفت : فكر مي كند از پارو بالا مي رود بر خلاف ما هيچ ميلي به زندگي در بالاي شهر نداشت چون در آن صورت اينقدر به سر و صورت اين خانه زوار در رفته نمي رسيد كه حالا شبيه خانه هايي شود كه توي شوهاي غربي مي شود ديدشان...

 علي كه همچنان معتقد بود آقاي همسايه مي توانسته فرد مشهوري باشد حالا به اين نتيجه رسيده كه اشتباه فاحشي كرده است چون اين حتما خانم همسايه بوده است كه بي چون و چرا قل گمشده خانم لوپز بوده است و طي يك آگهي گمشده در صفحه اول همشهري پيدا شده است و بقيه ماجرا ...

 حتي يك بار خودش با گوش هاي عقابيش شنيده كه آقاي همسايه در ماشين را براي خانم همسايه باز كرده است و آرام و شمرده گفته : بفرمائيد بنشينيد پرنسس من . من هرچه دارم از وجود تو دارم ...

محمد اما اصلا گوشش به اين حرفها بدهكار نبوده و نيست و دوباره به عمويش سيم شده است كه دوربين شكاري روسي اش را براي دو روز به او قرض دهد تا ببيند توي آسمانها چه خبر است و چيزهاي سري را كشف كند و آنها را به نام خودش به ثبت برساند .

اما وحيد سر تق به صراحت گفته است : فردا هر جور شده ته توي ماجرا را در خواهد آورد حتي اگر شده به قيمت از دست دادن جانش . ما هم فردا حتماً آنقدر حواسمان پرت ماجراي وحيد و آقاي همسايه خواهد بود كه تمام قطعات گير بكس و ديفرانسيل را جابجا و شل و وارفته خواهيم بست و دست آخر چك محكمي از اوسا نصيب گوشهايمان خواهد شد اما حالا كه داريم از سر كار بر مي گرديم ديگر سوزش سيلي را احساس نمي كنيم بلكه با قدمهاي بلند فقط مي خواهيم وحيد را ببينيم كه به طرفمان مي دود . وقتي نزديك مي شود هنوز اشك چشمهايش خشك نشده و ما نگفته مي فهميم كه اردنگي محكمي از آقاي همسايه خورده است .

مي گويد كه عينك نداشته و توانسته چشمهايش را ببيند كه سياه بوده اند و درخشان . صاف رفته بوده وسط ديوار كه آقاي همسايه گيرش انداخته گفته برود داخل در را هم باز كرده ، خواسته برود تو ترسيده كه تله باشد و آقاي همسايه راست گلوله را بخواباند وسط پيشاني اش .

- ايستاده بود توي ايوان گفت مستقيم بروم پيش اش ، كله ام گر گرفته بود پاهايم سنگين كشيده شده بود طرف اش سگش آمد بود كنارم و كتم را بو كشيده بود دستش را كه دراز كرده بود طرفم گارد گرفته بودم و خوردم را كشيده بودم عقب آقاي همسايه خنديده بود و گوشه ي چشمانش چاله افتاده بود بعد دستش را گذاشته بود روي شانه هايم و ...

آن وقت تا به اينجا ميرسد دوباره ميزند زير گريه . رضا مي گويد ناكس بد جوري اذيتش كرده فكر نمي كردم تو نخ كودك آزاري هم باشد حتماً بايد به پدرم بگويم ... من و علي و محمد هم تصديق مي كنيم مخصوصاً محمد كه رساله را حفظ است و حكم سنگسارش را هم صادر مي كند ... تازه مي فهميم كه وحيد رفته است مي دويم دنبالش مي گويد نمي تواند بقيه اش را برايمان تعريف كند قسم اش داده ... به چهارده معصوم ... مشغول الذمه مي شود ...

-  ولي مطمئن باشيد آقاي همسايه مرد بزرگي است خانم اش هم ، حتماً جايش بهشت است . گر چه جورابش آنقدر نازك است كه مردهاي حيز همسايه براي پاچه هايش نقشه مي كشند . حالا چقدر من و علي محمد هر روز از ديوار آقاي همسايه بالا مي رويم شايد بتوانيم از رازي كه وحيد مي داند سر در بياوريم گرچه آقاي همسايه هر روز عصر مي ايستد توي ايوان و تا عينكش را بر مي دارد با هر لبخند چاله اي مي افتد گوشه چشمهايش .

                                                                                    ارديبهشت 84

نام : پرستو

نام خانوادگي : آزادي ابد

 

نوشته شده توسط parastoo azadi abad در ساعت 1:25 بعد از ظهر | لینک  | 
 

آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: